الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

266

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

633 از مجاز تا حقيقت « شيخ بهايى » در كتاب موسوم به « سوانح حجاز » ، دربارهء رسيدن از مجاز به حقيقت چنين سروده : عابدى در كوه لبنان بُد مقيم * در بن غارى چو اصحاب رقيم روى دل از غير حق برتافته * گنج عزّت را ز عزلت يافته روزها مىبود مشغول صيام * يك ته نان مىرسيدش وقت شام نصف آن شامش بُد و نصفى سحور * وز قناعت داشت در دل صد سرور بر همين منوال حالش مىگذشت * نامدى از كوه هرگز سوى دشت از قضا يك شب نيامد آن رغيف * شد ز جوع آن پارسا زار و نحيف كرد مغرب را ادا وانگه عشا * دل پر از وسواس و در فكر عشا بس كه بود از بهر قوتش اضطراب * نه عبادت كرد عابد شب ، نه خواب صبح چون شد زان مقام دلپذير * بهرقوتى آمد آن عابد به زير بود يك قريه به قرب آن جبل * اهل آن قريه همه گبر و دغل عابد آمد بر در گبرى ستاد * گبر او را يك دو نان جو بداد عابد آن نان بستد و شكرش بگفت * وز وصول طعمه‌اش خاطر شگفت كرد آهنگ مقام خود دلير * تا كند افطار بر خبز شعير در سراى گبر بُد گرگين سگى * مانده از جوع استخوانى و رگى پيش او گر خطّ پرگارى كشى * شكل نان بيند بميرد از خوشى بر زبان گر بگذرد لفظ خبر * خبز پندارد رود هوشش ز سر كلب در دنبال عابد پو گرفت * از پى او رفت و رخت او گرفت ز آن دو نان عابد يكى پيشش فكند * پس روان شد تا نيابد زو گزند سگ بخورد آن نان و از پى آمدش * تا مگر بار دگر آزاردش عابد آن نان دگر دادش روان * تا كه باشد از عذابش در امان كلب آن نان دگر را نيز خورد * پس روان گرديد از دنبال مرد همچو سايه از پى او مىدويد * عف و عف مىكرد و رختش مىدريد گفت عابد : چون بديد اين ماجرا * من سگى چون تو نديدم بىحيا صاحبت غير دو نان جو نداد * و آن دو را خود بستدى اى كج نهاد !